طی این چند سال گذشته دو بار شدیدا بغض گلوم رو گرفته و به غیرت و عارم برنخوره اشکی هم ریخته ام.
یکی چن سال قبل وقتی یکی از برادران مقام رسمی ما با خانم مقام رسمی یه کشور دیگه توی عید اونا دیدار سرپائی داشت. بسیاری از مهمونای خارجی و سفیر و وزیر بودند. کسائی ام بودند البته که نیامده بودند. یه دفه برادر مقام دار ایرانی وارد شد و وقتی مقابل زن با مقام شد معلومه که دس نداد. یعنی اصلن جلو نرف که باش دس بده. اما خوب بالاخره فهمید که یه جوری باس جبران کنه. خم شد دولا و به مقام خانم از فاصله سه چها متری تعظیم کرد. او به ترس از حرام دست دادن هم قامت اسلام و هم ایران رو ریخ زیر پای هر چی اروپائی و اونوریایی و اجنبی بود. خوب شد؟
دومی مسابقه ایران و مکزیک تو آلمان قبل شروع . شاخ درآور بود که سرود ملی میزد. از چندین هزار نفر صدایی نمی پیچید. یه نگا بندازین به مسابقه های قبلی و یا همین مکزیکیها. چطور با اشک و احساس همراه حس ملی شان بودن. لب دائی و عمو و عمقزی میجنبید، اما انگار دهنشون پر شکر بود که نمیتونستن زیاد باز کنن. این ملت منه؟ این سرود ملی منه؟ این دولت منه؟ چرا اینجوریه اوضاع؟ چقدر دیگه شرف موند برامون؟ حیف این ملت و ملک ... حیف حیف