امروز میخواهم از موسیقی اصیل ایرانی بنویسم. بگذارید در همین ابتدای بحث تاکید کنم که به نظر من موسیقی اصیل را نباید موسیقی سنتی نامید. هرچقدر کلمه «اصیل» مفهوم اصالت و ریشه دار بودن را میرساند و بار معنایی مثبت دارد برعکس کلمه «سنتی» بار معنایی منفی دارد و به چیزی اطلاق میگردد که کهنه شده و دور انداختنی است یا باید با گزینه مدرن و امروزی آن معاوضه گردد. بنابراین ترجیح میدهم بگویم موسیقی اصیل ایرانی.
نميدونم اين ايراد من است يا اين ديار غربت يا کشورمان ايران ! می پرسيد دارم از چی صحبت ميکنم؟ اگر کمی دندان محترم را بر گوشه جگر بفشاريد توضيح خواهم داد.
من توی اين دو سالی که اينجا هستم هر وقت قصد کردم قدری به خودم زنگ تفريح بدهم و استراحتی کنم و از خانه زدم بيرون نتيجه عکس داده. علت اين است که هر کجای اين کشور را که ميبينيم ما را به اين فکر فرو ميبرد که ....
ادامه مطلب در قهوه خانه
حکايت است (گويی از مولوی) که حقيقت در يک گوی آسمانی در دست خدايان ديده می شد. روزی اين گوی از آسمان بر زمين افتاد و شکست و خرده های آن در سراسر زمين پخش شد. انسانها هرکدام قطعه ای از آن را برداشتند و در آن به جست و جوی حقيقت پرداختند. از آنجايی که جز صورت خود چيزی در آن نديدند تصور کردند حقيقت نزد آنان است ! از اين روست که در اين دنيا هر کسی تصور ميکند بر حق است و ديگران بر باطل. هيچکس هم نميگويد که ماست من ترش است !!
حکايت بالا را بسيار دوست دارم. نکته ای باريکتر از مو در آن است. نکته ای که بسياری اوقات فراموشش ميکنيم. حالا چی شد که يکباره ياد اين حکايت افتادم؟ باز هم نوشته ای از سياوش انگيزه نوشتن شد! ولی اين بار مطلبی در پاسخ به او نمينويسم چرا که در کامنت ام در آن مورد مفصل نوشته ام. آنچه اينجا قصد تاکيد بيشتر بر آن را دارم همان نکته نهفته در حکايت بالا است.
در يکی دو سال اخير خصوصا از زمانی که خاطراتچی عزيز و ديگر دوستان آستين بالا زدند و وبلاگ ايروا راه اندازی شد فضايی ايجاد شد تا ايرانيان مقيم خارج از کشور امکان بحث و تبادل نظر را بيابند و در مورد برداشتهای خود از جوامع غير ايرانی و عمدتا غربی نظر دهند.
۱. اگر یکی از مشکلات وبنوشتهای شخصی (حداقل در مورد وبنوشت خودم صدق میکند!) این است که دیر به دیر نونگاری (آپ) میشود (مثلا هفته ای یکبار) اما در مورد وبنوشت ایروا موضوع کاملا وارونه است. چرخش مطالب در ایروا بسیار سریع است و عملا صفحه نخست آن چند ساعت هم یکسان نمی ماند. حتی سایتهای خبری هم اینگونه زود به زود صفحه نخست خود را تغییر نمیدهند. خواننده ای که هر روز یا چند روز یکبار به ایروا سر میزند باید بتواند برنامه سر زدن به ایروا را به گونه ای تنظیم کند که هر دفعه با حجم معینی از مطالب جدید روبرو باشد و پس از مطالعه آنها حس کند که مطلب نخوانده ایی را جا نگذاشته است.
۲. مطالب وبنوشت ایروا پراکنده است.دلیل این امر نوشته شدن وبنوشت توسط افراد مختلف است که هر یک رنگ و بویی جداگانه دارد. لاجرم هر نوشته ای با سلیقه خواننده جور نیست و خواننده باید بر اساس تیتر و چند سطر نخست مطالب به دنبال مطلب مورد علاقه اش بگردد. این کار خسته کننده و آزارنده است. شما وقتی به یک وبنوشت شخصی مراجعه میکنید میدانید که نویسنده چه خط فکری دارد و به چه سبکی مینویسد. اهل نوشتن شعر و جملات احساسی است؟ روزنگاری میکند؟ شیرین کاری های بچه کوچک اش را مینویسد؟ سیاسی است؟ دیدنی های کشوری را که در آن زندگی میکند را به تصویر میکشد؟ یا... به همین دلیل لازم نیست تا در وبلاگ به دنبال مطلب جالب توجه خود بگردید در حالی که در ایروا یافتن مطلب جالب قدری مشکل شده است.
۳. ایروا بازدید کننده دارد ولی کامنت گذار ندارد. نتیجه ایی که از این دو گزاره میتوان گرفت این است که ایروا خواننده جدی ندارد. دلیل این امر آن است که مطالب غالبا کپی یک نوشته در وبنوشت خودمان است که اگر خواننده ای به سبک ما علاقه مند باشد آنرا در وبلاگ خودمان میخواند.
برای حل مشکلات فوق چند پیشنهاد دارم. البته از امکان فنی برای عملی کردن آنها اطلاعی ندارم ولی به هر حال فکر میکنم طرح آنها مفید باشد:
۱. نوشته های ایروا حداکثر یک بار در روز نونگاری شود. به عبارت دیگر مطالب جدید تنها یکبار در روز بالا بیاید و مطالب صفحه در طول روز ثابت بماند. بدین گونه با یکبار مراجعه به ایروا میتوانیم مطمئن شویم که مطالب آن روز را از نظر گذرانده و خواندنی هایش را از دست نداده ایم.
۲. مطالب دسته بندی شوند. ترجیحا چند دسته یا عنوان مانند خاطره نگاری - بحث های تحلیلی - خبرهای خواندنی - دیدنی ها - و غیره تهیه و نویسنده ملزم به انتخاب یکی از آنها شود. دسته های فعلی برای موضوعیت مطلب مانند بانک ایده ها و ... روشن نیست و کمتر مورد استفاده قرار میگیرد. به نظرم این دسته بندی باید از نو نگاشته شود و مطالب در ابتدای روز به ترتیب این موضوعات ردیف شوند تا مطالب مشابه در کنار هم قرار گیرند.
۳. تیتر مطالب به رنگ مشکی و فونتی درشت تر نمایش داده شود تا بهتر بتوانند خواننده را جذب کنند. در حال حاضر به دلیل فونت خاکستری رنگ و ریز تیترها یافتن تیتر در یک نگاه سریع از بین مطالب مشکل است.
امیدوارم ایروا هر روز بهتر از دیروز باشد و این فضای مجازی برای ارتباط بیشتر و بهتر ایرانیان خارج از کشور با یکدیگر و با هموطنان داخل کشور موفق تر از همیشه عمل کند.
برخلاف رویه مرسوم تمام مطلب را در صفحه میگذارم تا توجه بیشتری از نویسندگان را جلب نماید.
با احترام
قهوه چی
دنباله مطلب را در وبنوشت کافی شاپ بخوانید یا بر روی ادامه مطلب کلیک کنید.
تابستان سال گذشته که از ايران می آمدم طبق معمول چند کتاب رمان به توصيه برادرم همراه آوردم. يکی از اين کتابها دختری با گوشواره ی مرواريد نام داشت. وقتی مشغول به خواندن آن شدم با تعجب متوجه شدم که فضای داستان در هلند و شهر دلفت (شهر کوچکی در ۱۰ تا ۱۵ کيلومتری شمال روتردام) در حدود قرن هفدهم ميلادی است.
ادامه مطلب را میتوانید در وبلاگ کافی شاپ مطالعه کنید.
نزديکای عيد که ميشد دنيا يه رنگ ديگه ميشد. دارم از زمان بچگی ام صحبت ميکنم. اوايل اسفند برنامه امتحانات ثلث سوم را بهمون ميدادند. از چند روز قبلش پچ پچ و شايعه بود که در مورد تاريخ آخرين امتحان بين بچه ها رد و بدل ميشد. يکی ميگفت امسال قراره تا ۲۸ اسفند امتحان داشته باشيم. يکی ديگه ميگفت آقای ناظم گفته ۲۶ اسفند امتحاناتتون
اين روزها بحث از همه گيری يا اپيدمی آنفلوانزاست و تمام مردم دنيا نگران آنند. راستش ويروس آنفلوانزای مرغی هنوز به جای خطرناک نرسيده.
احمد شاه مسعود فرمانده نيروهای ائتلاف شمال در افغانستان بود که حتی در زمان تسلط طالبان بر افغانستان در دره پنج شير به مقاومت ادامه داد و نهايتا زمانی کوتاه قبل از آنکه نيروهای آمريکايی حمله به طالبان را آغاز کنند به طرز مشکوکی توسط يک خبرنگار عرب ترور شد.
خاطراتچی متنی را در وبلاگش نوشته با عنوان دوچرخه سواری دوای درد ترافيک تهران. گرچه تا حدودی با گفته هايش موافقم ولی نه کاملا. راستش اين فرهنگ دوچرخه سواری در هلندخيلی زيباست.
يه چند وقتيه که کلاس هلندی ميرم. تازه ۶ يا ۷ جلسه شده. دو هفته پيش معلم مان که اتفاقا علاقه زيادی به فرهنگ هلندی خودشان دارد و از هر فرصتی برای ارائه آن استفاده ميکند به ما گفت که قصد دارد در جلسه بعد در مورد سينتر کلاس و رسوم مربوط به آن برای ما صحبت کند. قابل ذکر است که سينتر کلاس چيزی شبيه همان بابا نوئل است منتها

از دانشگاه که راه می افتم با خودم ميگم الانه که قطع بشه. باران های اينجا غالبا مقطعی و کوتاه مدته و اگر چند دقيقه منتظر بشی بند مياد. چند دقيقه ای منتظر شده بودم ولی عجله داشتم و راه افتادم. با خودم گفتم حداکثر يه کم باران ميخورم تا بند بياد.