تبليغاتX
ایرانیان خارج از کشور-ايروا
The blog of Iranian abroad bloggers - IRWA.
 

 

پاییزم از رفتنت،

آمده بودی که بمانی،

که ماندی،

حالا «دستورِ زبانِ عشق» را همه میدانند... .

 

                                                                        مهرسا - آبان ۱۳۸۶

نوشته شده توسط U.S.A \ مهرسا / هیوستن تگزاس در شنبه 3 آذر1386
 

 دوستانی دارم نرمتر از نفس باد صبا...

سالهای سبزی بود مکتب رفتنمان؛ دوستانِ سبزی داشتیم که حالا برایِ دیدنشان باید «دور دنیا در هشتاد روز» را از نو ورق زد. ...امروز کسی گفت بخشی از خاطراتِ آن روزها پرکشیدن آموخته؛ من یکی با اینکه چند باری بیشتر در انستیتو مصالحِ دانشگاه ندیده بودمشان امّا آنقدر صفا در بودنشان بود، که نگاهم از شنیدنِ رفتنش عجیب ابر نشین شد. استاد قالیبافان کسی نبود که بشود دیدهشان و فراموششان کرد. روز خداحافظیِ بچّهها خوب یادم هست، بعد از عکسِ یادگاری طنّازیکنان گفتند: «شما را باید از اعضا انستیتو برشمرد، یک دوره بتن هم بخوانید بد نیست!»

هومن، روح الله، مهدی، پوریا و امیر عزیز سفرکردنِ استادِ نازنینتان را از ژرفایِ بودنم تسلیت میگویم و میدانم که بهزودی وطن را درخواهید یافت و قدمگاهِ ایشان را گرم نگاه خواهید داشت که:

                                           «عشق با سوتِ هیچ پاسبانی نمیایستد.»

نوشته شده توسط U.S.A \ مهرسا / هیوستن تگزاس در چهارشنبه 30 خرداد1386 |

http://www.mehrsam.blogfa.com/post-281.aspx

 

«حُسنت به اتّفاقِ ملاحت جهان گرفت

آری به اتّفاق جهان می توان گرفت... .»

 

«گل های تازه»: «شجریان» میخواند، «یاحقّی» زخمه میکشید و «لطف الله مجد» مضراب میزد... دُرّابِ مژگانم به تزلزلِ خاکی میماند واماندهی رستاخیزی ناگهان... زود بود پرکشیدنش شاید، هفتاد و چند برای چون او سالی نبود.

 

من نه از نوازندگانم شاید و نه از سازندگان، گاه به گاهی دل میسپارم به «موزونپردازی» و در این میانه شاید نواهای آشنایی چون ویولن استاد سفرکردهمان هم بیتقصیر نباشند؛ امّا موسیقی این روزها نه تو را به زندگی موزون و همنوا با بودنت فرا میخواند و نه درهای بستهی روبرو را کلید نشانت میدهد، تنها وقتی نمی «بنان» میبارد به تنهاییات؛ لختی «یاحقّی» میوزد در چهارگوشهی اتاقی که از تنهاییِ روزگار جهانی شدن پُر است، ...آن وقت تازه میفهمی که راه بسیار است برای رفتن و شاید هنوز قدم در راه هم نباشی چه رسد به رهرو. وقتی حکمتِ بزرگان را به قدر وسعتِ بودنم درک میکنم، دلم میگیرد از بودن. غزل میگویم، اما هنوز نه غزل است؛ اصلا زمانه را چه نیاز است به واگویههای مسافری در راه مانده... یکی نیست بگوید که اول راهت را چراغبانی بجوی و بعد پیری و آخر شاید پس از فرسنگها رفتن و نرسیدن، چیزی از جنسِ درکِ حقیقتِ هستی بیابی برای گفتن. که موسیقی هم همین است. هنوز «تصنیفِ امیدِ دلِ من» سر میشکند دیوارش... اندکی دلسپردگی می خواهد و بالی شاید. دیروز دلم عجیب گرفت که رفتنش را شنیدم، انگار کسی در گوشم گفت: «بترس از روزهایی که میآیند.» یک به یک میروند آدمهای آدم، و ما میمانیم و شانههایی افتاده از تکلیف که بر بودنمان سنگینی میکنند. تنها شادیمان این است که هنوز نوربخش و همایون و... هستند هم نسلِ چون «من»ی و هنوز هم امید هست که از مکتبِ درسِ استاد «معلّم» چیزی یاد بگیریم از جنسِ ادب... شاید «ادیب بودن» نه آن است که این روزها امثال این و آنِ ترانهسرا و غزلسرا و سپیدسرا و... میکوشندش.

 

«هنر» چیزی نیست جز تمرینِ «ادیبانه زیستن» که این روزها جایش را به تظاهراتِ نارسِ هنرنما داده است. ...«رسیدن» شدنی است، بازهم شهری را آشوب خواهد نشاند نوایی از جنسِ امروز.

 

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

* مراسمِ سوّمِ «پرويز ياحقّی»، چهارشنبه هیجدهِ بهمن ماه، از ساعت 16 تا 30/17 در مسجدِ نور، ميدان فاطمیِ تهران برگزار میشود.

نوشته شده توسط U.S.A \ مهرسا / هیوستن تگزاس در سه شنبه 17 بهمن1385 |

  استاد «فريدون جنيدی»، اوستا شناس و شاهنامه ‌پژوه ایران، با كلامی محكم مي‌گويد: ««شب چلّه» درست است، واژه ی «شب يلدا» را به كار نبريم.» وی، در آستانه ی فرا رسيدن شب چله‌ای ديگر در گفت و گو با خبرنگار ايرنا افزود: «اصطلاح «شب يلدا» از دوران سیطره ی عرب وارد ايران شده، در حالی كه «شب چلّه» يادگاري است از شش هزار سال گذشته. جشن شب چلّه يادگاري از دوران «مهر نيايش» ايرانيان پيش از پیدایش زرتشت است.» «ايرانيان در شب چلّه كه بلندترين شب سال بوده است با شادی تا دمیدن مهر به نيايش مي‌پرداختند.  ارزش درونی اين شب از روی بزرگداشت دانش ستاره شناسی بوده ‌است.  در آن زمان با بهره از دانش ستاره شناسی و رياضی گاه‌شماری بر پایه ی عدد چهل به دست آورده بودند كه اين روز را به عنوان بلندترين شب سال دانسته و از فردای آن روز خورشيد و روشنی سپيده دم در هر دو روز يك دقيقه زودتر طلوع مي‌كند.  ...بر پایه ی افسانه‌های كهن اساطيری ايران زمان حكمروايی «چلّه بزرگ» از نخستين روز زمستان تا چهل روز است.» ... .

نوشته شده توسط U.S.A \ مهرسا / هیوستن تگزاس در چهارشنبه 29 آذر1385 |

 

نمی دانم باید گفت «روزِ جهانیِ حقوقِ بشر مبارک باد» یا... برای من یکی که دیگر در این باره واژه ی «مبارک» معنایی ندارد؛ برای شما نمی دانم. تنها همین یک ماده از اظهارنامه ی هوده ی بشر در ده دسامبر 1948 بس است تا به نامبارکی این روز و شعارگونه بودن حرکاتِ اینچنین پی ببریم:

Artículo 3 de la Declaración Universal de Derechos Humanos:

Todo individuo tiene derecho a la vida, a la libertad y a la seguridad de su persona

«فرد فردِ انسانی از هوده ی زندگی، آزادی و امنیّت برخوردار است.»

 

هوده (حق) زندگی: شگفت زیباست این همایشِ ادبیِ دو واژه ی «هوده» و «زندگی»؛ امّا به چه کار می آید؟! دلت نگیرد دوست، این نوشتار با سایه های فراز شده بر این کویرِ خورشید زده کمی ناهمگون است. این روزها حقِّ زندگی یعنی حق داری میانِ «مردن» یا «اندک اندک جان کندن»، یکی را انتخاب کنی. آدم های گنده، یا همان کشورهای گنده برای کوچولو موچولوهای دنیا تعیین تکلیف می کنند. می دانم، تو هم درست مانندِ من دلت سال هاست گرفته است و انگار با هیچ بغضِ گشوده شده به بارانی باهاری نمی خواهد که باز شود؛ امّا خودِ ما کوچولو موچولوها چقدر بارِ گناهمان سنگین است؟! اگر تو کوچکی ات را فریاد نزنی و قامتت به استواریِ آفتابِ نیمروز درخشش پیشه کند، آیا هیچ ابرگون وجودی بر شاهنشاهیِ آسمانِ وجودت نیّت خواهد کرد؟! گناه از خودمان است، خود یعنی همه ی ما؛ هنوز نه فکر می کنیم و نه برایمان مهم است چیزی که برایمان رقم می زنند. دیگر از جنابِ «بوش» و هیچ جنابِ دیگری گله نمی کنم؛ گناه از من است، از تو است و از «ما»ست. شاید «او» درست گفت که:

 

« ...من اگر بنشینم

... تو اگر بنشینی

پس که بر می خیزد؟!»

 

اگر چه نه دل خوشم به هوده ی بازنستانده ام و نه خوش دارم به روزگارِ شومِ دهکده ی جهانی پسند، امّا روزِ جهانیِ حقوقِ بشر شادباش؛ البتّه اگر هنوز «شادی» ای به دلِ مردمانِ خاور میانه، نازنینانِ آمریکایِ جنوبی و سپید دلانِ آفریقایی مانده باشد.

کاش روزی این «من» هم لبخنده ای بیآفریند در نگاره ی چهره ی کودکی که سال هاست با لاشخورها هم غذاست و از سایه ی ابر هم می گریزد چه رَسَد به ما آدم های لاشخور گون!

 

نوشته شده توسط U.S.A \ مهرسا / هیوستن تگزاس در جمعه 24 آذر1385 |

«بین من و حقیقت همیشه ابرهایی از ندانستن است.»

نوشته شده توسط U.S.A \ مهرسا / هیوستن تگزاس در چهارشنبه 26 مهر1385 |

سالیانی است آدم ها می آیند و می روند و عقاید متولد می شوند و می میرند، اما جز این میرایان حقایقی هستند که هر چه می گذرد نه کمرنگتر که پر طنین تر می شوند و «انتظار» یکی از همین حقایق است. انتظار یعنی چشم به راهی داشتن و چیزی را در جستجو بودن و این با پاکی مادری چشم به راه کودکی متبرک می شود و تا مایی جستجوگر کمال پیش می رود.  هنر شاید نخستین زبانی است که چشم براهی را میان رسیدن ها معنا می کند و در هنر تو همواره خواهی رسید؛ حتی در نگاره ای از سیاه باز هم روزنکی از سپید هست برای پرواز. و معماری هنری دیگر است، و ساختارهای مذهبی شاید «حروف مقطعه» ی این کتاب مقدس و باید که به جان جرعه جرعه نوشید پیغام همین کاشی ها و آجرها و گچ بری ها را. این بار دیگر گل و بوته نیست رازی است از «آفرینش»، دیگر شمسه نیست معنایی است از «آفریدگار» و دیگر گنبد نیست، حکایتی است از آفتابی که می تابد و شب هایی که سرشار از سکوت مهتابند.

       می دانی چرا امام رضا که می روی دلت می خواهد تو هم نماز بخوانی حتی اگر سال ها باشد که دل به خواندن آیاتی عربی زبان نداده ای؟! می دانی چرا آدم ها از همه ی رنگ ها و شکل ها و نژادها به زیارت جایی می روند که نامش را «خانه ی خدا» گذاشته اند؟! می دانی چرا وقتی به هیاهوی مردمان گرم دعای کمیل نگاه می کنی آرام می شوی و دلت از آن همه فریاد سکوتی متبرک را درک می کند؟! می دانی چرا هوای رمضان آنقدر پاک است که آدم ها زهره ی گناه کردن ندارند؟! می دانی چرا نیمه ی شعبان، نه «روز انتظار» که «در انتظار روز بودن» است؟!

       سال هاست رجب را درک می کنیم و بعد به شعبان می رسیم و انتظار رمضان عاشقمان می کند. رمضان که می شود تازه می فهمیم مسجد (نیایشگاه) یعنی چه. اگر چه گناه خودمان هم نیست؛ این روزها همه ی سقف ها معنای سرپناهی برای بودن نیستند، این است که گاه پاکی را زیر گنبد مسجدی که سال ها ما را به یاد عروج می انداخت نمی توان پیدا کرد. اما هنوز انگار دلمان رضا نیست به این که بر باورهامان و آنچه در کودکی برایمان داستان گونه می گفتند، پشت کنیم. هنوز هم ایمان داریم به این روایت از ولیعصر (عج): «من صلّی فیه کمن صلّی فی البیت العتیق» و این است که سه شنبه ها که می شود بازهم صحن مسجد جمکران پر است از آدم هایی که روزگار دلشان را با سنگ بی حرمتی شکسته است و گویا دو رکعت «تحیه» است تنها گزیر تنهایی گرفتاران. دوستی می گفت انتظار شاید یعنی حماقتی بزرگ که ما را از گام هایی به پیش بازمی دارد و پیوسته به اندیشه ی عبادتیم و خود را از درک واقعیات دور نگاه می داریم و این است که روزگار را نمی فهمیم و هیچ رد پایی از ما برای آدم های اینجا برجای نمی ماند. راستش شاید درست بگویی تو، اما انتظاری که اینجا نوشتم چیز دیگری است. بیایید فکر کنیم به مادری در انتظار فزرندی که می آید، اگر چه از یک سنخ نیستند اما دست کم «گونه ای معنادار» از چشم براهی است:

       مادر چشم به راه است اما نه دست از کار کشیده، که روزها درس می گیرد از دیگران و چیز یاد می گیرد برای پروردن هدیه ی الهی اش؛ تندرست بودن او نیز نشانی از سلامت فزرند است. او دارد آماده می شود برای پروردگار شدن و پروردن سنبلی که عجیب لطیف است به درون و برون؛ و وقتی تولدی رخ می دهد، تازه اول راه است. انگار باید از نو همه ی آموزه های گذشته را تمرین کنی و عینیت شان را اینبار در پرده ای روبرو به نمایش کشی. این یعنی انتظار، خبری خوش خواهد رسید اما اگر بکوشی و گوش هایت پاک شوند برای شنیدن پیغام آشنا و چشم هایت غسل کنند به نیت درک. اینگونه اگر بپیمایی شاید که منتظر بودن معنای تو باشد. آن وقت تازه می شوی مصداقی از این دل نوشته ی حافظ:

 

«پدرم روضه ی رضوان بدو گندم بفروخت

من چرا ملک جهان را بجوی نفروشم... .»

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

* محبّی، مهری، 1385، بخش هایی از "جمکران تجلّی معمارانه ی انتظار"، نقش نو شماره ی شش (نخستین هفته نامه ی معماری و شهرسازی ایران)، تهران، ایران.

نوشته شده توسط U.S.A \ مهرسا / هیوستن تگزاس در یکشنبه 26 شهریور1385 |
استخراج پدیده های رنگی طبیعت و یا به بیان علمی تر، فرکانس های دیداری رنگی موجود در طبیعت، آن هنگام که توسط دید تعاملی ناظر از طریق باز تولید مفهومی با روش بیانی، مورد مدّاقه قرار می گیرد، نتیجه از یک سو حائز موجودیت ماهوی ذهن بیان کننده (هنرمند) و از سوی دیگر مفهوم اصیل اولیه (طبیعت) و در نهایت، آمیزه ای از این دو (ذهن هنرمند به مثابه جزئی از طبیعت)، ذهن مخاطب مورد قلقلکی رنگی قرار می دهد؛ قلقلکی شیرین، شاد و البته دارای تاثیر دامنه دار ... .

نگارخانه ی ثروت،
خیابان آفریقا (جردن)، بالاتر از خیابان دستگردی، خیابان بانک مرکزی
نخستین بن بست سمت چپ، شماره 35

تلفن: 8798707
ساعات بازدید: 3 الی 7 بعد از ظهر
گشایش: شنبه یکم مهر ماه 1385
بازدید: یکم تا ششم مهر ماه

نوشته شده توسط U.S.A \ مهرسا / هیوستن تگزاس در یکشنبه 26 شهریور1385 |

زیباست که کسانی اینچنین برای هنر و معماری مملکتمان زحمت می کشند و حیف که در بسیاری موارد از حرکت هایی اینچنین هیچ حمایت مادی و معنوی ای نمی شود. بیایید گوشه ای از صحبت های سر دبیر این هفته نامه را که از استادان معماری در ایران است بخوانیم... این فقط بخشی از درد دل های اهل هنر در ایران است٬ ایران ثروتمند اما درون تهی... که نه ثروت در راه ارتقای هنر و فرهنگ خرج می شود که در راه خدمت رسانی به کشورهای همسایه... هر روز دوبی آبادتر می شود و بندر  عباس ویران تر... جواب این همه نامردمی را چه کسی باید بدهد؟!

در اینجا بخوانید گوشه ای از درد دل یک اهل هنر و فرهنگ را و اگر دلتان و جیبتان یاری کرد شما هم سهیم شوید: http://www.yousefi.persianblog.com/1385_6_yousefi_archive.html#5514750

 

  "صورت وضعيت   

و خداوند با بردباران است: ان الله مع الصابرین...

باید این حرف‌ها را به کسی بگویم.... باور بکنید یا نکنید، دیگر تقریبا هیچ پولی برایم نمانده‌است... امروز مجبور شدم با چند شرکت که به اصطلاح آگهی داده‌بودند تماس بگیرم و تقریبا چیزی در مایه‌های التماس از خودم در بکنم که پول آگهیشان را بدهند... با لوس‌بازی های احمقانه منشی ها مواجه شدم و بعضا که با خود آدم ها که حرف زدم چنان برخورد بدی کردند که از کرده‌ام پشیمان شدم... اسم نمی‌برم... شرکتی گفت که آقا ما پول نداریم (فقط قرار بود ۲۰۰ هزار تومان بدهند) وقتی گفتم یعنی طلب ما مالید فرمودند شما برای آینده‌تان سرمایه‌گذاری کرده‌اید... شرکت دیگری که بیلبوردهای چند ده میلیونیش را جا به جای شهر می‌بینیم حاظر به پرداخت هزینه ۲ شماره از آگهی هایشان نیست و می‌گوید آنها را اشانتیون حساب کنید (این شرکت داعیه حمایت از اندیشه‌های معماری را هم دارد!)... شرکت نیمه دولتی دیگری ۴ شماره بدهکار است همیشه مدیر حسابداریش یا در شرکت نیست یا جلسه دارد و یا اینکه هفته بعد قرار است پرداخت کنند... خلاصه وضع بر همین منوال است و باور کنید من دیگر پول ندارم.... باور کنید...

از لحن این مطلب واقعا شرمنده‌ام و شاید عده‌ای هم مرا به مسخره بگیرند و نظرات نیشدار بنویسند ولی واقعیت همین است که گفتم....

فردا می‌توانید نقش نو را از کیوسک‌های تهران و نیز نمایندگی‌ها تهیه کنید.... تا این لحظه نقش نو برایمان میلیون‌ها ضرر به همراه داشته است.... به تعبیر بروس مائو باید آن را اشتباه زیبایمان تلقی کنیم... چند چیز ارزشمند (به لحاظ مالی دارم) آنها را نیز می‌فروشم و بعد اگر همینطور ادامه داشته باشد دیگر نقش نویی نخواهد بود. نه نقش نو و نه وبلاگ و نه آرونا و نه من، خداحافظی خواهم کرد.... شاید جایی به غیر از اینجا و شروعی دیگر

اگر بقای نقش نو ذره‌ای برایتان اهمیت دارد لطفا مشترک شوید... میپذیرم که تقاضای شرم‌آوری است اینچنین کمک خواستن ولی بگذارید من تخریب شوم... احساس خوبی دارم، احساس می‌کنم دینم را ادا کردم....همین

هر کمکی به نقش نو با نام کمک کننده در نقش نو بعدی در لیست حامیان معنوی چاپ خواهد شد و رسما مراتب سپاس اعلام خواهد شد... ."

نوشته شده توسط U.S.A \ مهرسا / هیوستن تگزاس در سه شنبه 7 شهریور1385 |

عزیزی گفت: "این هفته را با ما همراه باش و چیزی بنویس"٬ و این هفته چه نزدیک است به روز جهانی مسجد٬ تجسمی نجیب از تمام معنای تنهایی و دور افتادگی در غربت خاک. پیش از آغاز کلام باید بگویم که قرار بر این است که از دل بنویسم: ...مسجدِ ایرانی، حقیقتی برآمده از نیایشگاه های پاک زرتشت، جایی است برای فریاد کردنِ واژگان فرو خورده در قرنی گرفتارِ طاعونِ سکوت. جایی متبرک، جایی به دور از ناپاکی ها، جایی آذین بسته به مهربانیِ خداوندگار، تجسم یافته در رگه رگه ی آجرهای در هم تنیده اش. گوشه گوشه ی خطِ بنایی و واژگانِ زنده ی کوفی از "او"یی می گویند که "ما" در روزمرگی هامان نه تنها فراموشش می کنیم بلکه گاه از کور دلی خطِ بطلان بر بودنش می کشیم.

... و اما یک مسجد:

نیمروز بود و شهر انگار دلش پُر بود وقتی موذن با نوای دلنشین اما دلشِکنش چیزهایی می گفت از بودن. هُلُر بودیم، شهری در دل جزیره ای بکر که گویی هنوز دست آدمیزادِ طاغی به آن نرسیده است و گاه چه دل خوشم که می بینم مردم خود می سازند جایی را که در آن زندگی می کنند و مرا به یاد این سخن از رسول می اندازد که: "وای بر ملتی که نمی پوشد آنچه را که خود می بافد." و این مردم چه خوشا به سعادتند!

چه مایه شادمان بودم وقتی برای نخستین بار دروازه های مسجدی که تنها بر مردان باز است، به رویم گشوده شد. مردان نماز می خواندند و می دیدم آفتابی را که به احترامِ نمازگزاران کرنش کنان با دیده ی عشق می نگریستشان و از سوزش به سازش، که نه، به نوازش رسیده بود. انگار وقتی اذان می گویند، آن هم جایی که صحنی است زیرِ سقفِ آسمان، خورشید همنوا با نمازگزاران کرنش می کند، قنوت می خواند و گاه اشک می ریزد. راستش آنروز دو چندان دلم هوایی شده بود. نمی دانم کسی آن مسجد را دیده است؟! مسجدِ قبا، ساختمانی ساده با سر ستون هایی ساده تر و دیواره هایی از جنس خلقت، که بوی خاک می دهند و بوی خدا. آنجا که می روی یادت می آید از کجا آمده ای. دریغا، از مسجد که بیرون می شوی گاه فراموش می کنی تمامِ کشف و شهودِ چند لحظه ی پیشت را، و این شاید دردِ زمانِ ماست.

 

... صحنی بود بزرگ و دیوارهایی از رنگِ انسان، کاهگل گون با گچ بری های ساده ی ساده که تنها لبه گیری هایی می نمود مرزبندِ طاق. هیچ پیرایه ی دنیاگونی نبود و همه چیز آماده ی فراخوانی به بازگشت. اینجا بود که می شد فهمید "از کجا آمده ام" و من حس کردم که فهمیدم و تا امروز در فکرِ نوشتنِ واژگانِ پراکنده ای هستم که آنروز شنیدم، شاید جمله ای بسازم! اما نمی دانم چرا چونان نام های پروردگار که هر چه می شماری پایانی ندارند، آنچه شنیدم را نیز پایانی نیست و هر چه می نویسم انگار هنوز دفترها باقی است.

* * *

نوشته شده توسط U.S.A \ مهرسا / هیوستن تگزاس در پنجشنبه 2 شهریور1385 |
لعنت به شمایی که ساکت نشسته اید و به شمایی که به جای درمان درد٬ درد بر درد می افزایید... دلم می خواهد امروز چیزی را بنویسم٬ نگویید که نه٬ امروز وقتش است:

ای ز شرار ستم شعله به عالم زده ---- امن و امان جهان یکسره بر هم زده

بر سر هر خرمنی در دل هر گلشنی ---- آتش بیداد تو ناعره ی غم زده

... و امروز ببینید خطری را که سال ها پیش پیر جماران به ما گوشزد می کرد٬ که او خوب می دانست معنای "قوم بنی اسراییل" را٬... و من چه مایه کودک بودم! ...کاش آنوقت ها که تو بودی من بزرگتر بودم و معنی حرف هایت را می فهمیدم! ...خدایا٬ چه می توان کرد در دنیایی که دیگر نه "عدل" معنایی دارد و نه "عقل"... اینجا تاریک است٬ کاش یکی دستمان را بگیرد... نمی آیی موعود؟!

نوشته شده توسط U.S.A \ مهرسا / هیوستن تگزاس در دوشنبه 2 مرداد1385 |
 

من ایرانیم٬ می دانید یعنی چه؟! یعنی ... می فهمم آنچه تو در نمی یابیش... یعنی این روزها وقتی می نویسم دلم نمی خواهد برای دل خودم بنویسم... که "من" هیچم وقتی "آدمیت" را این گونه سر می برند و دیگرانی هم نشسته اند به تماشا تا که شاید از این میانه چیزی نصیبشان شود. می دانید!؟ تا به امروز٬ من تنهایی ام را می نوشتم از خودی دور از بهترین هایش... خاطرات روزهای خاکستری غربت... اما این روزها دیگر "من" معنا ندارد. ...و همین شاید فرق "من ایرانی" ست با توی ناکجا آبادی:

"بنی آدم اعضای یک پیکرند ---- که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار ---- دگر عضوها را نماند قرار... ."

نوشته شده توسط U.S.A \ مهرسا / هیوستن تگزاس در شنبه 31 تیر1385 |

ببینید "انسان" به کجا رسیده است... به من بگویید آیا دیگر واژه ی "انسان" برای شما معنایی دارد؟ آیا شما را به یاد کسی می اندازد؟ آیا فکر می کنید انسانید؟ ... آیا من باید فکر کنم انسانم؟ دیگر حتی دلم نمی خواهد صبح فردا را ببینم٬ چه رسد به این که ننگ انسان بودن را تا روز قیامت به دوش کشم... . http://fromisraeltolebanon.info

گاه دلم می خواهد از خدا بخواهم تمامش کند این لعنتی را و گاه فکر می کنم شاید به قول مادر بزرگ "ناشکری" باشد٬ و بعد٬ دیگر جرات نمی کنم چیزی بگویم... . اما خوشا بحالت مادر بزرگ! دیگر اینجا نیستی که هر روز خودت را صدها بار لعنت کنی که چرا از دست من کاری ساخته نیست٬ که هر روز خودت را لعنت کنی که چرا کنج عافیت گزیده ای و آدم ها درست مثل بره هایی که در کشتارگاه سر می برند٬ که نه دست کم به آنها آبی می دهند٬ هر روز دسته دسته مرگ را به زور تجربه می کنند و آن هم مرگی دیگرگونه... که این مرگ گمان نمی کنم که "حق" باشد. هیچ وقت یادم نمی رود از کودکی هر کسی از دنیا می رفت این جمله را بارها می شنیدم: "مرگ حق است" ... اما خدایا! این بار و برای این مردمان حق نیست٬ جبر است و جباران زمانه نمی دانم که چرا هنوز هم می تازند... خدایا٬ اگر هنوز امیدی هست شاید برآمده از این کلام مادرم باشد: "خدا جای حق نشسته است... ."

نوشته شده توسط U.S.A \ مهرسا / هیوستن تگزاس در پنجشنبه 29 تیر1385 |
برای تمام ایرانیانی که می خواهند در راه زنده نگهداشتن فرهنگ و تمدن ایرانی بکوشند.

 این سازمان همسو با پاسداشت داشته های تاریخی-فرهنگی ایران زمین می کوشد از استفاده از نام های جعلی برای "دریای پارس" جلوگیری کند و در صورت بروز آن اعتراض رسمی و روشنگری لازم را انجام می دهد. این سازمان سازمانی غیر دولتی است و نیازمند همیاری های مادی و البته معنوی هم میهنان عزیز است تا به فعالیت مقدس خود ادامه دهد. شاید بهتر باشد این سازمان را به دوستداران فرهنگ ایران زمین و کسانی که توانایی های مادی - معنوی برای یاری رسانی به این حرکت فرهنگی را دارند٬ معرفی شود.

http://www.persiangulfonline.org/maps.htm

نوشته شده توسط U.S.A \ مهرسا / هیوستن تگزاس در دوشنبه 26 تیر1385 |