سلام به همه
.....
امروز خیلی خیلی اعصابم خورد شده
......
ادامه مطلب...

نوشته شده توسط India \ سروناز / هند در شنبه 27 خرداد1385
|
راستش تو پستای قبل دیگه زیادی از غم و غصه و بی وفایی نوشتم دیگه خودم داشتم کم کم دپرس میشدم
.....
امروز میخوام یه شاهکار دیگه ی هندی ها رو براتون بگم
....
راستش ما اینجا از بس که درس و کارو زندگی داریم
(همه کاری داریم جز اینایی که گفتم!!
)دیگه نمیرسیم آشپزی کنیم، به همین دلیل دست به دامن یه رستوران شدیم و هر روز زحمت شکم سیر کردن رو به اون میدیم
.....
خوب حالا اصل مطلب
داری میترکی از فضولی ببینی چی بوده!!!عجله نکن الآن میگم
....
ادامه مطلب...

نوشته شده توسط India \ سروناز / هند در پنجشنبه 28 اردیبهشت1385
|
من دیروز شاهد قتل یک نفر بودم!یک نفری که تنها جرماش این بود که ناخواسته به او تنفس داده بودن،ولی به عمد این تنفس را از او گرفتن! اون یک جنین بود.یک جنینی که داشت نفس میکشید و رشد میکرد.یکی که دوازده هفته از عمرش میگذشت! اصلن چه فرقی میکنه چقدر عمرش بود؟دوازده هفته یا دوازده ماه یا دوازده سال؟
ادامه مطلب....

نوشته شده توسط India \ سروناز / هند در پنجشنبه 28 اردیبهشت1385
|
خیلی وقت بود که با دیدن بعضی خونه ها برام سوال بود که چرا بعضی از خونه های اینجا جای پنجره داره ولی بصورت کور شده هست یعنی مشخصه که این برای پنجره تعبیه شده ولی ازش به این عنوان استفاده نمیشه

تا اینکه امروز به جوابم رسیدم :
ادامه مطلب....

نوشته شده توسط India \ سروناز / هند در پنجشنبه 28 اردیبهشت1385
|

و البته از گذاشتن این عکس هیچ قصد و منظوری جز آویزون کردن آب از لب و لوچهی شما را نداشتم!
ادامه مطلب....

نوشته شده توسط India \ سروناز / هند در پنجشنبه 28 اردیبهشت1385
|
به مناسبت هفدهمين سالگرد رحلت بنيانگذار جمهوری اسلامی ايران امام خمينی ( ره) مراسمی در روز شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۵ برابر با ...
ادامه مطلب....

نوشته شده توسط India \ سروناز / هند در پنجشنبه 28 اردیبهشت1385
|
آروم آروم دستش رو روی زانوهاش گذاشت و به سختی از جاش بلند شد....از توی کمد صندوقچه ی کوچیکشو که تنها یار همیشگیش بود رو درآورد...وقتی در صندوقچه رو باز کرد بی اختیار اشک از گوشه ی چشماش جاری شد....
ادامه مطلب....

نوشته شده توسط India \ سروناز / هند در دوشنبه 25 اردیبهشت1385
|
الآن ماهها ميشه که يه گوشه توي قفسه تنها نشسته و هيچ کي نه خاکهاي رو جلدش رو پاک کرده و نه يه صفحه از نوشته هاش رو خونده...
ادامه مطلب...

نوشته شده توسط India \ سروناز / هند در پنجشنبه 21 اردیبهشت1385
|
راستش مدتیه که رابطه ام با خدا یه کم شکر آب شده البته نه این که فکر کنید باهاش به هم زدما نه ولی حس میکنم یه مدت باید بی خیالش بشم تا خودش بیاد طرفم آخه میدونید...
ادامه مطلب...

نوشته شده توسط India \ سروناز / هند در پنجشنبه 21 اردیبهشت1385
|
دكتر سيد علي الهينيا، عضو هيات علمي دانشگاه گيلان موفق به شناسايي مكانيسم ايجاد مقاومت ناشي از كلسيم در گياه گندم آلوده به زنگ زرد شد.
ادامه مطلب...

نوشته شده توسط India \ سروناز / هند در پنجشنبه 21 اردیبهشت1385
|
هوا اونقدر معرکهست که آدم دلش نمیاد تو خونه بمونه و وقتاش رو پای کامپیوتر بگذرونه.برای همینه کم پیدا هستم.البته دیشب اومدم یه ....
ادامه مطلب...

نوشته شده توسط India \ سروناز / هند در پنجشنبه 21 اردیبهشت1385
|
امروز ميخوام يه داستان ديگه براتون تعريف کنم، اما واقعيت در غالب داستان...
بهار شده بود، رودخونه ها پر شده بود از برفهاي آب شده ي کوهها...
ادامه مطلب...

نوشته شده توسط India \ سروناز / هند در دوشنبه 18 اردیبهشت1385
|
من یکی اگه هفت تا گواهینامهی بینالمللی هم بگیرم،عمرن توی همچین شرایطی بتونم رانندگی بکنم! یعنی واقعن دل شیر میخواد توی تهران رانندگی کردن! آخه این چه وضعییه؟ موتوری داره ویراژ میره،عابر پیاده از وسط ماشینها،اتوبوس از اون طرف،حالا همهی اینها به کنار،یکی به من بگه اون گاریکِشها اون وسط دارن چیکار میکنن؟!
چند وقت پیش یه طنزی ....
ادامه مطلب...

نوشته شده توسط India \ سروناز / هند در دوشنبه 18 اردیبهشت1385
|
میگن کار جوهر مرده که اگر چنین باشد من حسابی جوهری شدم.
عجب اصطلاحاتی تو دنیا وجود داره مثلا عیسی گفت شراب خون من است و بنا بر این بنده الان مدتیه که به عارضه کم خونی گرفتارم...
ادامه مطلب...

نوشته شده توسط India \ سروناز / هند در جمعه 8 اردیبهشت1385
|
۱- خدایا این روزهای نیمه آفتابی رو از ما نگیر!
۲- یک هفته است عصرها و بعضن صبحها میرم کلاس عملی رانندگی.غیر از اینکه تهِ جیبام میسوزه واسه اون ساعتی ۵۰ یورویی که باید بدم:)،یه حس عجیبی هم دارم.حس یه بچه اُردکی که ماماناش میبرتش توی آب و شنا یادش میده.
ادامه مطلب...

نوشته شده توسط India \ سروناز / هند در جمعه 8 اردیبهشت1385
|
فکر کنم امروز اولین بار بود که دوشنبه رو دوست داشتم! این هم بخاطر تعطیل بودناش بود،اگر نه کیه که از دوشنبه بدش نیاد.خب دیگه تعطیلات ما هم تموم شد و فردا روز از نور روزی از نو.این چند روز تعطیلی خودمون رو خفه کردیم ....
ادامه مطلب...

نوشته شده توسط India \ سروناز / هند در چهارشنبه 30 فروردین1385
|
در بلژيک بزودی با کمک کارتهای بانکی معمولی هم ميتوان از اينترنت خريد کرد. برای خريدهای اينترنتی دارندگان حسابهای بانکی در بلژيک به سرويس PC Banking و يکدستگاه DigiPass نياز دارند که ...
ادامه مطلب...

نوشته شده توسط India \ سروناز / هند در چهارشنبه 30 فروردین1385
|
بعد از مدتها دوری سلام!
باز هم سال نو مبارک! عيدتون مبارک! از اينکه من اين قدر در نوشتن و وبگردی تنبل شدم معذرت می خواهم. سعی ميکنم در سال جديد بلاگر خوبی باشم ( هر چند که از قديم گفتند سالی که نکوست از بهارش پبداست!) البته تقصير من نيست...
ادامه مطلب...

نوشته شده توسط India \ سروناز / هند در چهارشنبه 30 فروردین1385
|
|
|
ادامه از حکایت سوم
بعد از جابجا شدن در هواپیما دیدم که مهدی و مسعود با ما دوباره هم ردیف هستند و بعد از لحظه ای دیدم مهدی بر پیشانیش کوفت و رو به مسعود گفت:
ادامه مطلب... |

نوشته شده توسط India \ سروناز / هند در چهارشنبه 30 فروردین1385
|
درسمت راست غار زیارتکده یک حجرالاسود کوچولو قرار داره که مردم اون رو متبرک میدونند و دستی بهش میکشند و با صلیبی ترسیمی تبرکش رو به خودشون انتقال میدند

ادامه مطلب رو در اینجا بخوانید...

نوشته شده توسط India \ سروناز / هند در چهارشنبه 30 فروردین1385
|

سلام:
راستش من این پست رو گذاشتم یه جورایی برای اینکه نمی دونم تا کی اما تا یه چند وقتی دیگه پستی نمی نویسم
....
ادامه مطلب رو در اینجا بخوانید...

نوشته شده توسط India \ سروناز / هند در دوشنبه 28 فروردین1385
|
سلام
:
گفتم امروز دیگه آپ کنم، وگر نه کم کم نگرانم میشید
....
قبل از هر چیزی بگم که من در خونه به سر می برم و هنوز از طرف اداره ی برق برای دستگیری من اقدامی صورت نگرفته
....
بعدش هم می خواستم بگم که طی دو ، سه روز گذشته من چیزی رو در بنگلور(هندوستان)، دیدم که باور کردنش برام سخت بود
....
ادامه مطلب رو اینجا بخونید....

نوشته شده توسط India \ سروناز / هند در شنبه 26 فروردین1385
|
دست مجسمه آزادي افتاد
■ اين تصوير براي اولين بار در دنيا از اين وبلاگ به نمايش در ميآيد....
ادامه مطلب رو در
اینجا بخوانید....

نوشته شده توسط India \ سروناز / هند در چهارشنبه 23 فروردین1385
|
پای در آب کنیم
نه زیاد
لااقل تا بسر حد وضو
ادامه مطلب....

نوشته شده توسط India \ سروناز / هند در چهارشنبه 23 فروردین1385
|
..... سلام سلام
......... بابا آقا محسن خسته نباشی
.......... قالب خیلی خیلی قشنگی شده
...........واقعآ جای تبریک داره
گل کاشتی

نوشته شده توسط India \ سروناز / هند در سه شنبه 22 فروردین1385
|
حس میکنم خیلی دستم از دنیا کوتاهه
همه سایتها خبری نوشته بودند که عده ای در سیستان توسط عده ای دیگه کشته شدند.
ولی اون ....
ادامه مطلب را در روز نوشت های من در بلژیک بخوانید...

نوشته شده توسط India \ سروناز / هند در دوشنبه 21 فروردین1385
|
روزی که دست دوستانش را به نشانه ی دوستی در دست گرفت با قلب خود پیمان بست تا غم و غصه را از دل آنها بیرون کند.... ادامه مطلب...
شنبه نوزدهم فروردین ۱۳۸۵ 

نوشته شده توسط India \ سروناز / هند در شنبه 19 فروردین1385
|
سلام به همه....
امروز می خوام برای اولین دفعه از عشقم براتون بنویسم
...
برای ادامه مطلب اینجا کلیک کنید...

نوشته شده توسط India \ سروناز / هند در پنجشنبه 17 فروردین1385
|
ماجرا از این قرار بود که یه روز عقل تصمیم گرفت یه کم احساس رو از سر در گمی در بیاره...
....
عقل: چرا اینقدر قکر می کنی؟ به صلاحت که دیگه نبینیش...
احساس: تو از من چی می دونی؟ تو اصلآ نی دونی دوست داشتن چیه؟
ادامه مطلب...

نوشته شده توسط India \ سروناز / هند در دوشنبه 14 فروردین1385
|
در قاموس حاج جواد باسوادترین آدمها ، دیپلمه ها بودند ، هر وقت میخواست از دانش کسی تعریف کنه میگفت "این بابا از این دیبلمه های کرواتیه" و این دیگه بالا ترین حد تعریفی بود که از کسی میکرد.
شعبون جعفری گهگاهی برای حاجی نامه مینوشت و این نامه ها دست آویز خنده های مجلس گرم کن اون و چاکران مجیز گوی او بود ، مثلا یک بار شعبون در نامه اش به دوران زندان خود اشاره کرده بود...
ادامه مطلب...را در روز نوشت های من در بلژیک بخوانید...

نوشته شده توسط India \ سروناز / هند در شنبه 12 فروردین1385
|
سلام:
من هم به نوبه ی خودم این مصیبت وارده رو به همه تسلیت می گم، گر چه دوریم اما دلمون تو ایران کنار همه ی اون عزیزانی هست که تا چند روز پیش عین همه ی ما صاحب خانواده، خونه و زندگی بودن.....
ما همه روزی از اینجا می رویم
کاش این پرواز را باور کنیم
مجددآ تسلیت میگم.........

نوشته شده توسط India \ سروناز / هند در شنبه 12 فروردین1385
|
دیگه داره چمدون سوم رو هم میبنده و با خودش فکر میکنه چطور اینارو تا ایستگاه ببره ، آدمای دور و برش هم اصلا توجهی بهش نمیکنند ، همشون سرشون به کار خودشون گرمه و هیچکس حتی یه تعارف خشک و خالی هم نمیکنه که ننه حالا یه کم بیشتر بمون یا حالا چرا اینقدر زود ،تشریف داشتید ، نه این مردم آداب معاشرت هم یادشون رفته ، یکی داره شیشه پاک میکنه و اون یکی کمد ها رو ریخته بیرون و داره مرتب میکنه و این زری ذلیل مرده هم که با این جارو هی خش و خش داره جارو میکنه و انگار مخصوصا هر جایی رو که اون میره میخواد جارو بزنه.
- ننه جون بیزحمت برو کنار میخوام زیرت رو جارو کنم.
- وای ننه جون تو چرا امروز هرجا من میرم رو میخوای جارو کنی؟
ادامه مطلب را در روز نوشت های من در بلژیک بخوانید...
................................................................................................................
<< پنج شنبه سوم فروردین ۱۳۸۵ >>
...............................................................................................................

نوشته شده توسط India \ سروناز / هند در پنجشنبه 3 فروردین1385
|

سلام:
فقط می خواستم سال نو رو تبریک بگم
.

نوشته شده توسط India \ سروناز / هند در سه شنبه 1 فروردین1385
|
می خوام سنت شکنی کنم ... از قدیم رسم بوده که روز اول عید یا شب قبل از عید سبزی پلو با ماهی می خوردن .اما من می خوام روز عید یکی از غذاهای اختراعی خودمو درست کنم . این غذا مخصوص افراد مجرد هست ! غذای ساده و خوشمزه ای هست که مواد اون معمولا در خونه وجود داره و نیازی به تهیه ی آن از بیرون نیست و در حداقل زمان درست می شه ، شاید بعضی ها قبلا خورده باشن ، اما من به صورت تخصصی این غذا رو آموزش می دم !
نام : " هنوز اسم مناسبی پیدا نکردم " مواد لازم :...
ادامه مطلب را در وب نوشت های دختر ایرونی بخوانید...

نوشته شده توسط India \ سروناز / هند در دوشنبه 29 اسفند1384
|

شروع ميکنم به چيدن سفره هفت سين
:
ادامه مطلب...

نوشته شده توسط India \ سروناز / هند در پنجشنبه 25 اسفند1384
|
سلام:
امروز من دادگاه داشتم.اما به دليل اينکه حالم خوب نبود دادگاه درون خونه برگزار شد(به همکاري دو همسايه مهربان و با عدالت...
)
بله، موضوع از اين قرار بود...
ادامه مطلب...

نوشته شده توسط India \ سروناز / هند در دوشنبه 22 اسفند1384
|
يه روز صبح بود که با خودم تصميم گرفتم به جاي ويرايش اون کتاب شروع به خوندن و فهميدن اون بکنم
.
يه ورق برداشتم و سر فصل ها رو ياد داشت کردم، روزي ۳ تا ۴ دفعه هر فصلي رو مي خوندم، کتاب سنگيني بود که هنوز هم تمومش نکردم، اما يه درس خيلي بزرگ گرفتم و اون اين بود که فهمیدم بهتره به جاي اينکه کتاب رو ویرایش کنم، شروع به خوندن اون کنم، تازه فهمیدم که اینجوری خيلي راحت تر مي تونم معني نوشته ها رو بفهمم.
بله، اين کتابي که دارم راجبش حرف مي زنم کتاب زندگي آدم هاست.
ادامه مطلب...

نوشته شده توسط India \ سروناز / هند در چهارشنبه 17 اسفند1384
|
امشب هوس کردم براتون یه داستان تعریف کنم، این داستان بر اساس یه واقعیت اما نپرسین که برای کی این اتفاق افتاده چون اون وقت مجبورم بگم که....
.
یه روز گرم وقتی داشت دنبال قطره ایی آب می گشت، ناگهان توی یک کوچه ی سرد و تاریک یه لیوان پیدا کرد که فقط یه تکه یخ توی اون بود، با دستی لرزان و چهره ایی خندان تکه یخ رو به سمت دهانش برد،اما هر چی سعی کرد نتونست اون رو بخوره. در همون لحظه تکه یخ با صدایی غم آلود گفت: به من فرصت بده تا در دستان تو بخار بشم و به جایی برم که کسی به انتظارم نشسته و من بی قرار دیدن اونم
....
ادامه مطلب...

نوشته شده توسط India \ سروناز / هند در دوشنبه 15 اسفند1384
|