سالهای سبزی بود مکتب رفتنمان؛ دوستانِ سبزی داشتیم که حالا برایِ دیدنشان باید «دور دنیا در هشتاد روز» را از نو ورق زد. ...امروز کسی گفت بخشی از خاطراتِ آن روزها پرکشیدن آموخته؛ من یکی با اینکه چند باری بیشتر در انستیتو مصالحِ دانشگاه ندیده بودمشان امّا آنقدر صفا در بودنشان بود، که نگاهم از شنیدنِ رفتنش عجیب ابر نشین شد. استاد قالیبافان کسی نبود که بشود دیدهشان و فراموششان کرد. روز خداحافظیِ بچّهها خوب یادم هست، بعد از عکسِ یادگاری طنّازیکنان گفتند: «شما را باید از اعضا انستیتو برشمرد، یک دوره بتن هم بخوانید بد نیست!»
هومن، روح الله، مهدی، پوریا و امیر عزیز سفرکردنِ استادِ نازنینتان را از ژرفایِ بودنم تسلیت میگویم و میدانم که بهزودی وطن را درخواهید یافت و قدمگاهِ ایشان را گرم نگاه خواهید داشت که:
«عشق با سوتِ هیچ پاسبانی نمیایستد.»