يک گيج منگولی بی عقل و تدبير.. /گیج منگولی از هند
نميدونم چقدر دلم گرفته بود ، يا اصلا چی دقيقا توی ذهنم می گشت
. فقط اين را می دونم که دلم می خواست اون روز سرکار رفتنم را چند ساعتی به عقب بندازم.
. از ماشين که پياده شدم دقيقا جلوی در دانشکده، يکی از بچه ها را ديدم که از مسيرش به سمت در دانشگاه، برگشت و من را نگاه کرد. بعد از همونجا صدایم کرد. سرعتم را کمتر کردم، اما تا به من برسه توی اتاق خودم و پشت ميز نشسته بودم.
وکتاب بينايی ، ژوزه ساراماگو را از کيفم در آورده بودم ... ادامه..
+ نوشته شده در شنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۵ ساعت ۳:۳۲ ب.ظ توسط Irwa \ ایروا / مدیر اول
|