نميدونم چقدر دلم گرفته بود ، يا اصلا چی دقيقا توی ذهنم می گشت. فقط اين را می دونم که دلم می خواست  اون روز سرکار رفتنم را چند ساعتی به عقب بندازم. . از ماشين که پياده شدم دقيقا جلوی در دانشکده، يکی از بچه ها را ديدم که از مسيرش به سمت در دانشگاه،  برگشت و من را نگاه کرد. بعد از همونجا صدایم کرد. سرعتم را کمتر کردم، اما تا به من برسه توی اتاق خودم  و پشت ميز نشسته بودم. وکتاب بينايی ، ژوزه ساراماگو را از کيفم در آورده بودم ... ادامه..