سوتی عظیم!/وب نوشت من در غربت
دو روز پیش،یعنی یکشنبه صبح،داشتیم صبحونه میخوردیم که یکی از دوستای ایرانی آقشوهره از راه رسید.(ما روزهای یکشنبه معمولن تا ۱۱-۱۰ میخوابیم و بعدش هم یک صبحونهی مفصل ایرانی رو ترتیب میدیم) خلاصه،سلامی و احوالپرسی و تعارف کردیم که بیاد صبحونه بخوره.اون هم گفت صبحونه خورده ولی دیدن میز صبحونهی ایرانی اشتهاش رو باز کرده و خلاصه اونا نشستن صبحونه خوردن،منم رفتم از یخچال یه سری مخلفات دیگه آوردم گذاشتم سر میز.خودمون داشتیم کره-مربا و خامه-عسل میخوردیم،چند تا پنیر و مربای انجیری که داشتیم رو صاف گذاشتم جلوی مهمون و گفتم خودتون انتخاب کنین چی میخورین.و خودم نشستم مشغول خوردن شدم.اولین لقمه و دومین...چشمام افتاد به بستهی پنیری که گذاشته بودم جلوی دست مهمون و طوری بود که اسماش رو به اون بود و خوانا.آقا،منو میگین! چنان فیوز پروندم که... ادامه...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۵ ساعت ۸:۳۱ ق.ظ توسط Irwa \ ایروا / مدیر اول
|