دو روز پیش،یعنی یک​شنبه صبح،داشتیم صبحونه می​خوردیم که یکی از دوستای ایرانی آق​شوهره از راه رسید.(ما روزهای یک​شنبه معمولن تا ۱۱-۱۰ می​خوابیم و بعدش هم یک صبحونه​ی مفصل ایرانی رو ترتیب می​دیم) خلاصه،سلامی و احوالپرسی و تعارف کردیم که بیاد صبحونه بخوره.اون هم گفت صبحونه خورده ولی دیدن میز صبحونه​ی ایرانی اشتهاش رو باز کرده و خلاصه اونا نشستن صبحونه خوردن،منم رفتم از یخچال یه سری مخلفات دیگه آوردم گذاشتم سر میز.خودمون داشتیم کره-مربا و خامه-عسل می​خوردیم،چند تا پنیر و مربای انجیری که داشتیم رو صاف گذاشتم جلوی مهمون و گفتم خودتون انتخاب کنین چی می​خورین.و خودم نشستم مشغول خوردن شدم.اولین لقمه و دومین...چشم​ام افتاد به بسته​ی پنیری که گذاشته بودم جلوی دست مهمون و طوری بود که اسم​اش رو به اون بود و خوانا.آقا،منو می​گین! چنان فیوز پروندم که... ادامه...