حالم بده! دلم نمایشگاه کتاب می خواد! یه هفته است هی نمی نویسم که کاش منم تهرون بودم ! کلهء سحر کتونی به پا و کوله به دوش سرازیر می شدم سمت نمایشگاه و تا خود خود تعطیلی نمایشگاه می موندم ! هی نمی نویسم که مثل هر سال هر چند روز که می تونستم می رفتم نمایشگاه و هی دست پر بر می گشتم با جیبای خالی! هی نمی نویسم مگه یادم بره! اما نمی شه که ... حالا هم هی همه نوشتند امسال نمایشگاه مالی نبود و اینا... ولی این داغ دل من رو کم نمی کنه ! کاشکی خودم اونجا بودمراستی یادته اون سال که یه خروار کتاب خریده بودیم و زورمون نمی رسید بیاریمشون یکی از این گاری ها گرفتیم؟... ادامه...