چشم انتظار....
آروم آروم دستش رو روی زانوهاش گذاشت و به سختی از جاش بلند شد....از توی کمد صندوقچه ی کوچیکشو که تنها یار همیشگیش بود رو درآورد...وقتی در صندوقچه رو باز کرد بی اختیار اشک از گوشه ی چشماش جاری شد....
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۵ ساعت ۵:۵۹ ب.ظ توسط India \ سروناز / هند
|