دستم رو گرفتم روی دیوار و دارم ازپله ها میرم پایین. یه پسر حدودهای بیست ساله با دوستاش از پله ها بالا میاد .صاف داره میاد تو شکم من. یه نگاهی به شکم قلنبه من میندازه یه پوزخند به دوستاش میزنه و همونجوری سر راه من می ایسته. یکم نگاهش میکنم بلکه از رو بره و راه بده من برم پایین. ادامه.....