حکایت چهارم سعید (سارایوو)/تهران تا بلژیک
|
ادامه از حکایت سوم
بعد از جابجا شدن در هواپیما دیدم که مهدی و مسعود با ما دوباره هم ردیف هستند و بعد از لحظه ای دیدم مهدی بر پیشانیش کوفت و رو به مسعود گفت: |
+ نوشته شده در چهارشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۸۵ ساعت ۱۱:۳۷ ب.ظ توسط India \ سروناز / هند
|