ادامه از حکایت سوم

بعد از جابجا شدن در هواپیما دیدم که مهدی و مسعود با ما دوباره هم ردیف هستند و بعد از لحظه ای دیدم مهدی بر پیشانیش کوفت و رو به مسعود گفت:

ادامه مطلب...